X
تبلیغات
دالغا
سئوه­جه­يم من سني، سن مني سئومه­سنده سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 22:45

باخيشلارين ايز ساليب، اوره­ييمده باسقي تك

عشقيمين قوجاغيندا خاطيره­ن وار بير اتك

آغزيمدا قوروسادا، ديله­ديييم سون ديلك

هر ايل باهار گلنده، داغلارا چن دوشنده

سئوه­جه­يم من سني، سن مني سئومه­سنده

 شفق­لردن آل گونش، پنجره­سين آچاندا

داغلار قيزيل لاله­دن، گول دؤشونه ساچاندا

تارلالاردا سونبوللر، يئلكن كيمين اوچاندا

سرين يئللر اؤپنده، گول ياناغين چمنده

سئوه­جه­يم من سني، سن مني سئومه­سنده

 بوز بولاقلار چيچكدن، بويون باغي دوزنده

زمرود دونلو سؤيودلر، گؤي سولاردا اوزنده

ياماجلاردا بنؤوشه، دوداقلارين بوزنده

بولبوللر اوخوياندا، قارانقوشلار اؤتنده

سئوه­جه­يم من سني، سن مني سئومه­سنده

ياز گئجه­سي گؤيدن آي، سون ايشيغين ياياندا

بارماغيندا اينتيظار، لحظه­لري ساياندا

يانيندادير خياليم، سن اولساندا هاياندا

سحر يئلي هر سحر، باغچاميزا اسنده

سئوه­جه­يم من سني، سن مني سئومه­سنده

ستار گول محمدی

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

آللاهدان بیر سس یکشنبه بیست و ششم دی 1389 16:41

شاید این شعر زیبا از استاد زلیمخان یعقوب مصداقی برای این شاه بیت باشد:

"رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند          بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت"

من یئرین آتدان چیخدیم،من یئرین اوستن گلدیم

بیر اوجو گویه باغلی،ایلاهی سسدن گلدیم

روحوم حالال مایا دان،پایام نوردان ضیادان

داغدان،داشدان،قایادان،دمیردن،میسدن گلدیم

منم حاققین عاشیقی،سوز حاققین یاراشیغی

عشقیم آللاه ایشیغی،حاق آدینان دوستدان گلدیم

هارای سازی گول سازی،عومور سازی گون سازی

سینه مده تورکون سازی،دیلیمده داستان گلدی

بلوطلاردان اوزولدوم،چیچکلره دوزولدوم

فضولی دن سوزولدوم،آخدیم گولیستان گلدیم

یولا دوندوم گئچیلدیم،سویا دوندوم ایچیلدیم

گوله دوندوم آچیلدیم،اولدوم گلیستان گلدیم

 

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

خیانت امواج متلاطم آراز شنبه بیست و پنجم دی 1389 23:50

در تبریز از پدر و مادر تبریزی بدنیا آمد و در کوچه جمال آباد محله چرنداب تبریز بزرگ شد و به دبستان رفت. صمد وقتی که تازه به دبستان رفته بود و کلاس اول می خواند, صبح ها کاسب های سرگذر پسر بچه ای را می دیدند که کفشهایش را زیر بغل زده و تند می دود. از یکدیگر می پرسیدند این بچه کیست؟ تا اینکه معلوم شد که این بچه, پسر گارگری است به نام” عزت ” که تازه گی به این محل آمده و اتاقی را اجاره کرده است. او برای این می دود که مدرسه اش خیلی دور است و می ترسد, سر وقت نرسد و کفش هایش را به خاطر پاره نشدن زیر بغل می زند. اسم این بچه ” صمد” است.

صمد ۱۰ ساله بود که پدرش با موج بیکارانی که به قفقاز و باکو می رفتند به قفقاز رفت و تامین معاش خانواده به دوش این کودک خردسال افتاد. از همان وقت با رنج و مشقت طبقه زحمتکش آشنا شد و تا آخرین زوایای فقر و محرومیت پیش رفته بود و مبارزه با سختی ها از اوان کودکی و فشار اقتصادی, خود سنگ بنای شخصیت زنده و پر تحرک ” صمد” در آینده گشت. حال شاید کمتر دانش آموخته ای در آذربایجان باشد که وقتی سخن از رژیم ستم شاهی و ظلم های آنها به میان می آید, به یاد ” صمد بهرنگی” آن مبارز یکه تاز آذربایجانی نیفتد و یادی از ماهی سیاه کوچولو و نامه های مضمون دار او نکند. این آثار که از درد و رنج و ناله های مردم غیور آذربایجان نشات گرفته حاصل یازده سال مشایعت و همزیستی و همدردی با روستاییان آذربایجان می باشد. وی که معلم روستای آذربایجان بود, بزرگترین مشغله ذهنی خود را همان بچه های دبستانی ساده روستاها می داند و از آن می نالد. او در جواب یکی از شاگردان خود که از صداقت و احترام خود خطاب به معلمش, او را “آقا” صدا می زند, ناراحت می شود و می گوید: چرا به من “جناب آقا” می گویی؟ نکند هنوز اعتقاد به آنگونه القاب داری؟ حتما” که نه.

آری, همه شاگردان با او چنان صمیمی بودند و دوستش داشتند و به او عشق می ورزیدند, صمد را “صمد خان”, “برادر ما صمد”, “صمد آقا”, و گاهی به ریشخند ” صمد بهرنگی تهرانی” خطاب می کردند. صمد همکلاس شاگردان روستاهای آذربایجان بود. رفیق بازیهایشان و همدم دردهایشان, چرچی کتاب برایشان.

اگر لقب ” دوست بزرگ بچه ها” را نویسندگان و نقادان و آژانس های رسمی به ” هانس کریستن آندرسن”, ” جاناتان سویفت”, ” هالن گرنر و…داده اند. صمد این لقب را از دوستان حقیقی اش, از بچه های کلاس اول ممقان , آخیر جان, پکه چین ,از کودکان پا برهنه آذربایجان دریافت کرد. زندگی باورنکردنی صمد به قول دوست نزدیک اش ” غلامحسین ساعدی” بزرگترین شاهکارش بود. او معلم تبعیدی به روستاها, ولی عاشق روستاها بود. روزهای تعطیل به تبریز می رفت و با چمدان پر از کتاب به روستا بر می گشت. روزی که صمد نبود بچه ها دلتنگ می شدند. فردا صبح جاده خاکی روستا با دوستان صمد, با همه دانش آموزان کلاس به استقبال معلم خود می نشستند تا کلاه پشمی – که به اعتبار صمد, تاج معلمی و قصه نویسی کودکان بود از پس کوههای یام آشکار شود و صمدا چمدان کتابش در دست به تبسم همیشگی صبحی دیگر را به دوستانش سلام کند.

او همیشه به موقع می آمد و درس شروع می شد. روح و وجود او سرشار از عشق به کودکان بود و قلب همه شاگردانش لبریز از محبت او نسبت به شاگرد و معلم چنان در هم تنیده بود که بدون آقا معلم, بدون صمد روستا و مدرسه غمگین بود و صمد بدون شاگردانش دلتنگ. صمد که برای تنظیم کتاب ” الفبایش” به تهران رفته بود در نامه ای به کودکان روستا چنین می نویسد: “…بچه ها خیال نکنید که خیابان و کاخ های سر به آسمان کشیده تهران مرا از خود بی خود و شما را فراموش کرده ام. شما کارکنید, کتاب بخوانید و کتابخانه مدرسه را غنی تر کنید, من در اولین فرصت پیش شما می آیم. بچه ها, دلم می خواهد شما را ببینم. باز برف را تماشا کنم و زیر ریزش آن راه بروم”. صمد سرشار از احساسات بود و همچون یک روستایی, جامعه روستایی را با تمام وجود حس می کرد. ” با صمد بود که کودک جهان سومی, کودک جامعه پیرامونی, کودک کارگر, کودک فقیر و معترض, کودک حاشیه نشین , کودک روستایی از حاشیه و سایه به متن و مرکز داستان آمد. آدمها تغییر کردند صحنه واقعی تر شد و ادبیات کودک ایران که روی سر مصنوعی و گچی ایستاده بود و وارونه به دنیا می نگریست, روی پاهای واقعی خود قرار داده شد. به جرات می توان گفت صمد بنیانگذار ادبیات نوین کودک ایران است”.

او معتقد بود که هر قومی حق دارد که در کنار زبان رسمی کشورش به زبان مادری حرف بزند و بنویسد و کتابهای درسی باید به صورت ایالتی و ناحیه ای طرح و تنظیم گردد و در این کتابها از عناصری بهره جست که برای کودکان روستایی عینی و قابل لمس باشد نه ذهنی و رویایی. از اینرو صمد کتابی در زمینه تدریس الفبا برای کودکان دو زبانه تدوین کرد که نظیر نداشته و نداشت ولی متاسفانه هرگز نتوانست چاپ شود.

در زمانی که بر اثر اعمال سیاستهای شوونیستی به اصطلاح آسیمیلاسیون فرهنگی, استفاده از زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی و مطرح کردن هر گونه مسایل قومی ممنوع شده بود, صمد شجاعانه قدم به میدان گذاشت و با همکاری بهروز دهقانی کتاب ” قوشمالار و بولماجالار” را تالیف و اقدام به جمع آوری فولکور آذربایجانی نمود و همچنین داستانهای خود را با الهام از قصه های آذربایجانی که ریشه در فرهنگ چندین هزار ساله این ملت دارد تالیف نمود. باین ترتیب ثابت کرد که حتی در زیر فشار هم نباید مسائل قومی و ملی خود را نادیده گرفت. او اعتقاد داشت هر فردی باید به زنده نگه داشتن و دفاع از تاریخ گذشته و ادبیات ویژه خود کمر همت ببندد. صمد با زبانی ساده و روستای قهرمانان ملی آذربایجان از جمله بابک, کور اوغلو, قاچاق نبی, ستارخان و…را که از میان مردمی زحمتکش برخاسته اند و برای رهایی وطن خود از یوغ دشمنان و فلاکت مبارزه کرده اند,برای دانش آموزان خود بیان می کرد و آنان را به پاسداری از میراث کهن خود که حاصل جان نثاری و تلاش چندین صد ساله گذشتگان است فرا می خواند و دانش آموزان را در قبال این وظیفه مهم مسئول و مسئولیت پذیر می داند.

” در این روزگار که قطعی آدم است باور کنید من نمی خواهم چیزی بشوم تنها می خواهم یک انسان بشوم” . صمد این معلم روستاها با چنین ایده و آرمانی زندگی کرد . او در باره خودش می گوید: ” مثل قارچ زاده نشده ام بی پدر و مادر, اما مثل قارچ نمو کردم ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم.هر جا نمی بود بخود کشیدم, کسی نشد مرا آبیاری کند. نمو کردم مثل درخت سنجد و کج و معوق و قانع به آب کم, و شدم معلم روستاهای آذربایجان”.

صمد معتقد بود :” یک انسان هرگز دروغ نمی گوید.” اینچنین تفکر او در آن زمان و جو حاکم بر جامعه باعث شد که وی را مرتد , دیوانه و حتی از خود بیگانه معرفی کنند تا او را به گوشه نشینی مجبور و فعالیت اش را محدود کنند. چنین ایده های او در جوانی چندی نگذشت که جمع کثیری از انقلابیون و نویسندگان صاحب نام زمان خویش را متوجه خود ساخت و از سر تا سر ایران برای دیدن او به تبریز آمدند.

چندی از آنان درباره صمد و مرگ مشکوک او چنین می نویسند:

احمد بصیری : “…وقتی تو رفتی ماهی سیاه کوچولو به دریا رسید…”

طاهر احمدزاده: سال ۵۰ بود که به دیدار آیت ا…طالقانی رفتم. وقتی وارد اتاق شدم, نوشته ای را مطالعه می کردند. گفت : این نوشته را مطالعه کرده ای؟ نوشته ی صمد بهرنگی بنام ” ماهی سیاه کوچولو” بود. گفتم خوانده ام, گفت : این را برای کودکان نوشته اما ما بزرگترها این را بخوانیم.

محمود دولت آبادی: کتاب ۲۴ ساعت در خواب و بیداری بهرنگ را خواندم, ساده و روان بود. مثل آب که در بستر جوی روان است…بخوبی دیدم که او به زندگی شرافتمندانه آدمی عشق دارد. تولستوی در جایی گفته:تمام تاریخ اروپا می تواند زمینه یک رمان تاریخی قرار بگیرد. همچنانکه فقط یک روز از زندگی یک دهقان نا مشخص روسی, اما هیچکس نگفته بود که ساعت ۲۴ از زندگی یک پا برهنه ایرانی می تواند, زمینه یک قصه قرار گیرد که در آن اندیشه های دقیق یک نویسنده با دقت جریان داشته باشد و بهرنگ این را عملا” ثابت کرده…بعد از اینکه او خونش را به ارس (آراز) داد, نمی دانم چرا قلبم گریست؟ دردی بر درد و اندوهگین به آثارش رجوع کردم, کتابهای نازک, ساده و درست. او بدرستی اندیشیده بود و صادقانه هنر را در خدمت اندیشه های عزیزاش گرفته بود و اندیشه اش را طبق اخلاص پیش من و تو گذاشت.

اسد بهرنگی ( از قلم برادر): نوشتن درباره کسی چون صمد, که سنی از او نگذشته بود و درباره خودش هم حرفی نزده بود که از میان رفت و عقیده هم داشت ” آنقدر گفتنی است که نوبت به از خود گفتن نمی رسد” مقام ها و ریاست های مختلف و کیابیایی هم نداشت پدر و مادرش هم از مردم عادی همین شهر و دیار بودند, مشکل بود. برادرم صمد می خواست همیشه معلم باقی بماند, اینکه بچه ها را ببیند و دینش را ادعا کند. ماهی سیاه و داستانهای دیگر او آخرین نوشته های او نبود. صمد در تهران چند ماهی سرگرم تنظیم کتاب ” الفبایش” بود.

جلال آل احمد: شنیدن خبر دشوار بود. صمد مرد! که ما برایش آرزوها در سر می پختیم؟ این زبان روستائی های دیارش و وطن اش آذربایجان. این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعید این همپالکی تازه به راه افتاده, هانس آندرسن این معلم سیار که از لای سطور حیدر بابایه سلام, پا در راه گذاشته بود و به ساوالان وخلخال می گریخت. نکند آخر سر به نیستش کردند؟ نکند خود کشی کرده؟!! نه چرا چنین آدمی باید به رود خانه زده باشد؟ مگر آراز در 16 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را بغلطاند؟ من فقط این را میدانم که صمد نباید مرده باشد, مگر می توان باور کرد؟!

م.صدیق :صمد بهرنگی بی اغراق یکی از شرکت کنندگان فعال در نوسازی ادبیات معاصر ایران (بویژه آذربایجان) است. تلاش بهرنگ در راه مبتکرانه جدیدش قابل تحسین است و این روش خلاقانه در انتشار داستانهای کودکان دید تازه ای به نویسندگان می دهد. در داستانهای بهرنگی دیگر از دیو , پریزاد ,خاقان و مبارزات تخیلی جادوگری و پری و…که چاشنی و محتوای داستانهای کودکان تمام دنیا شده, خبری نیست و بدرستی می توان گفت : بهرنگ تحولی در ادبیات کودکان و در نتیجه ادبیات معاصر بوجود آورده.

موسوی فریدونی: بهرنگ به منطق کودکان وارد است. زبان آنها را می فهمد و با آگاهی که نسبت به زمان و مکان دارد و وظایفش برای کودکانی که آینده برای آنهاست, قصه می گوید. بهرنگ جز آنکه قصه گوی بچه هاست, رابطه و نماینده آنها نزد بزرگسالان است. آرزوی آنها و راه بر آورده کردن آنها را نیز می داند…

آراز: در قصه هایی که در اواخر بهرنگ در زمینه کدکان نوشته, فریادهای یک اسیر نهفته است و دیگر مسائل زندگی اجتماعی تحت الشاع و در اطراف آن دور می زند و نتیجتا” اثری که بتواند شعور اجتماعی را تحرک بخشد و ضرورتی که به حال کنونی باشد, بوجود می آید و در عین حال برای کودکان نوشته میشود.

احمد شاملو: آنچه مرگ صمد را تلخ تر می کند از دست رفتن موجودی یگانه است. مرگی است که براستی ایجاد خلاء می کند. شهری است که ویران می شود, نه فرو نشستن بامی, باغی است که تاراج می شود. نه پرپر شدن گلی, چلچراغی است که در هم می شکند. نه فرو مردن شمعی و سنگری است که تسلیم می شود نه در افتادن مبارزی!

از دیدگاه غربی ها :

براد هانس: بهرنگی به منظور فرار از دست سانسور, شکل قصه عامیانه را برگزید. قصه نویسی بهرنگی شامل قصه های عامیانه است که از ترکی آذری ترجمه شده و یا خود قصه ای جدید به شمار می آید.

از آیینه نویسنده ای از کشور همسایه

مقصود حاجی یف : صمد در قلب شاگردانش عشق به زندگی و مبارزه بیدار می کرد.

آری با مرگ صمد, خیلی از نویسندگان قلم خویش را بدست گرفتند و اندیشه های خود را در باره این صاحب قلم آذربایجانی می نویسند, و حتی عده ای از اینرو صاحب شهرت می شوند.

از حرف های مادر صمد:صمد غیر از بچه های دیگرم بود. روزی به او گفتم چرا زود زود به خانه خواهرهایت نمی روی؟ آخر آنها هم کسی ندارند, چشم به راهند. صمد در حالی که ناراحت شده بود گفت: ” من نمی فهمم مادر! تو چرا این حرف را می زنی, اولش که من هر وقت فرصت کردم سری به آنها می زنم. در ثانی مگر مردم بی چیز و فقیر, بچه های بی پدر و مادر کم هستند؟ چرا نمی گویی سری به آنها بزن. مگر خواهران من از آنها درمانده [1] ترند, اینها باز هم هر چطور شده خانه و شوهری دارند. زندگی و سامانی ولی آنها…

بهرنگی و جریان اندیشه های او در آثارش:

«کرم شب تاب گفت : رفیق خرگوش من, من همیشه می کوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم. جنگل را روشن کنم. اگر چه بعضی از جانوران مخسره ام می کنند و می گویند: « با یک گل بهار نمی شود تو بیهوده می کوشی با نور نا چیزت جنگل تاریک را روشن کنی». خرگوش گفت: این حرف مال قدیمی هاست ما هم می گوییم: « نور هر چقدر هم ناچیز باشد, بالاخره روشنایی است» ( عروسک سخنگو).

« من دیگر نمی توانم اینجا گردش کنم, باید از اینجا بروم…می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست و کجا می رسد, دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر, چه خبرهایی است؟»

« من میخواهم بدانم که, راستی راستی, زندگی یعنی اینکه, تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر, هیچ. یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟»

« مرگ خیلی آسان می تواند به سراغ من بیاید, اما من تا می توانم زندگی کنم, نباید به پیشواز مرگ بروم البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می شوم , مهم نیست, مهم این است که زندگی یا مرگ من, چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد…» ( ماهی سیاه کوچولو).

صمد در عمر کوتاه خویش از دانشسرای دبیری گرفته تا روستاهای دور افتاده آذربایجان هیچوقت از قلم خویش جز برای آگاهی ملتش استفاده نکرد و همه این موارد رژیم ستم شاهی را سخت نگران کرده بود و دژخیمان رژیم پهلوی تصور می کردند که با نابودی صمد, اندیشه های او را نابود خواهند کرد. غافل از اینکه هیچ تدبیری نمی توانست از صمد برای پیروانش سرمشقی نسازد. در ۹ شهریور ۱۳۴۷ او را مخفیانه به شهادت رساندند و جسم بی جانش را به آراز سپردند, چرا که به دلیل محبوبیت توده ایش از دستگیری و کشتن او بطور علنی هراس داشتند ,بدین گونه صمد با موجهای آراز (ارس) به دریا پیوست.

« چطور می توانیم فراموشت کنیم, تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی, به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم…»

از آثار صمد می توان به: داستانها, کند و کاو در مسائل تربیتی ایران, مثل ها و چیستانهای آذربایجانی و…اشاره کرد.

 

زندگی کوتاه «صمد» در یک نگاه:

۱۳۱۸: دوم تیر ماه, تولد
۱۳۲۵: ورود به دبستان ۲۱ آذر
۱۳۲۸: انتقال به دبستان جاوید( تحصیل سال چهارم, پنجم و ششم دبستان)
۱۳۳۱: مهر ماه, ورود به دبیرستان تربیت تبریز
۱۳۳۲: احضار پدر و تذکر در مورد فعالیتهای او
۱۳۳۴: مهر ماه, ورود به دانشسرا
۱۳۳۵: انتشار روزنامه فکاهی «خنده» با همکاری بهروز دهقانی
۱۳۳۶: خردادماه, پایان دانشسرا و عزیمت به روستاهای آذربایجان جهت آموزگاری
۱۳۳۹: تحصیل در رشته زبان انگلیسی همزمان با تدریس
۱۳۳۹: اخطار اداره فرهنگ در مورد تحصیل همزمان با تدریس
۱۳۴۰: 6 اردیبهشت نوشتن «تلخون»
۱۳۴۱: 17 آذر, اخراج از دبیرستان و انتقال به دبستان
۱۳۴۲: چاپ کتاب «پاره پاره» ترجمه «خرابکار», نوشتن « اولدوز و کلاغ ها» و « کندوکاوی در مسایل تربیتی ایران» و همچنین نگارش « الفبا»
۱۳۴۳: تحت تعقیب قرار گرفتن بخاطر چاپ کتاب « پاره پاره» و حکم تعلیق از خدمت به مدت ۶ ماه و نوشتن کتاب « انشاء ساده» و تبرئه در دادگاه تجدید نظر
۱۳۴۴: انتشار « مهد آزادی »
۱۳۴۵: جلد دوم « بولماجالار و قوشماجالار»
۱۳۴۶: انتشار « کچل کفتر باز» , « افسانه محبت» و « پسرک لبو فروش»
۱۳۴۷: انتشار « یک هلو هزار هلو» , « ۲۴ ساعت در خواب و بیداری» , « کور اوغلو و کچل همزه» و « ماهی سیاه کوچولو»
و نهم شهریور پیوستن به ابدیت بوسیله موجهای رود ارس

 

صمد بهرنگی موجی در آراز

 شنبه,۱۰ شهریور ۱۳۸۶

 آزاد تبریز- صمد بهرنگی در تیرماه 1318 در محله چرنداب تبریز چشم به جهان گشود. با نخستین پدیده ای که آشنا شد: فقر بود و تهیدستی پدر. پدرش کارگری فصلی بود و خرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت. ولی صدایش همیشه در گوش فرزندانش طنین انداز بود: « درس بخوانید تا مثل من کارگر آواره نشوید. سعی کنید حقوق بگیرید. هر چقدر کم باشد. باز بهتر است چون خاطرتان جمع است که آخر ماه پولی می گیرید».

در چنین خانواده ای بود که صمد جان گرفت و در کنار فقر بزرگ شد. از دوران کودکی کار همدمش بود و بچه های پاپتی همیارش. با آنها در میان خاک و خل «چرنداب» تبریز رشد کرد. بعدها نیز برای آنان و هموندانشان زیست و تادم مرگ برایشان سرود زندگی و مبارزه نوشت. خود درباره زندگیش نوشته است:
« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم… مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود…»

هیجده ساله بود که پس از اتمام دانشسرای مقدماتی به عنوان معلم راهی روستاهای آذربایجان شد. از همان ابتدا تنها یک هدف داشت؛ آگاهی بخشیدن به مردم زحمتکش و آشنا ساختن آنان با اوضاع و احوال جامعه خویش، همزمان با آن، قلمش نیز چون سلاح برایی در جهت تحقق بخشیدن به خواسته های توده مردم و نیازهایشان به کار افتاد.

نخستین نوشته اش « تلخون» بود که برداشتی است از افسانه های محلی آذربایجان. این نوشته، ابتدا با امضای «ص. قارانقوش» در « کتاب هفته» به چاپ رسید. بعد از تعطیل این نشریه، مقالاتی از صمد بهرنگی در روزنامه « مهد آزادی» تبریز و چندین نشریه دیگر به چاپ رسید. امضاهای صمد در این مقالات، گوناگون است. ولی محتوا دریافت کلی نشان دهنده راهی است که او در پیش گرفته بود . در عین حال در یک فصل مشترک نیز به هم پیوند می خورند: یعنی غلیان و خروش محتوای آنها از زندگی مردم ساده و عامی که در پائین ترین طبقه جامعه جای می گیرند. صمد بعدها نیز در تمامی نوشته هایش ( چه در قصه، چه در تحلیل و بررسی و چه در ترجمه) همین محتوا را دنبال کرد و با الهام از توده، برای توده نوشت. بیشتر قصه ها و ترانه ها را از روستائیان می شنید و پادداشت می کرد.

ناهمگن بودن نحوه آموزش نظام پیشین با شرایط زندگی روستائیان به طور اعم و روستائیان آذربایجان به طور اخص صمد بهرنگی را وادار به نوشتن سلسه مقالاتی ساخت که بعدها با عنوان « کندو کاو در مسائل تربیتی ایران» به چاپ رسید. در این زمینه از زبان صمد می خوانیم:

« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم».

این کتاب نیز سرنوشتی مشابه با سرنوشت دیگر کتاب ها ارزشمند آن زمان داشت. معیارهای حاکم امپریالیستی مانع از آن بود که میدانی برای عرصه این قبیل اندیشه ها و پیشنهاد های سازنده بوجود آورد. به همین دلیل مسئله شد و به بایگانی رفت.

صمد ضمن تدریس در روستا، کلاس ششم متوسطه را به پایان رسانید و وارد دانشکده ادبیات در رشته زبان انگلیسی تبریز شد. همچنین ترکی استانبولی آموخت، ولی هیچوقت حاضر نشد برای همیشه در شهر بماند. مجددا به روستا بازگشت و کار تدریس روستائیان محروم، را از سر گرفت. هم زمان با آن، نقد و مقاله نوشت. برای کودکان قصه نوشت. کتاب ترجمه کرد. فولکلورهای آذربایجان را جمع آوری کرد و زبان آذری را به ردیف کشید و برایش دستور نوشت. کتاب الفبایی هم آماده ساخت که روش تازه ای بود در جهت آموزش زبان فارسی به کودکان روستائی آذربایجان. قصه هایش را فقط برای کودکان می نوشت آن هم نه کودکان «اطو کشیده» و « عزیزدردانه»، بلکه مخاطب او همواره کودکانی بودند که محرومیت و فقر با گوشت و استخوانشان عجین شده است. قصه های صمد در محتوا ضمن بهره گیری از تمثیل و استعاره از زبانی ساده و روان برخوردار است.
شخصیت های اصلی، همه در طبقه محروم جامعه ریشه دارند و تنفر صمد بهرنگی به نظام طبقاتی رژیم وابسته در لابلای جملات آثارش به وضوح محسوس است.

قصد نویسنده اندرزگوئی به کودکان نیست و سعی ندارد از آنان موجودی مطیع و توسری خور بار آورد، بلکه او یاد می دهد که علیه زورگو و ستمگر باید شورید و از اطاعتش شانه خالی کرد. در عین حال آموزش از خود گذشتگی، فداکاری، نادیده گرفتن منافع شخصی را فراموش نمی کند. بهرنگی هدفش این بود که کودکانی اندیشمند بار آورد تا جامعه ای اندیشمند بسازند. با شاگردانش رابطه ای دوستانه داشت و به راستی به آنها عشق می ورزید. به هر روستائی که می رفت کتابخانه ای درست می کرد و شاگردانش را به مطالعه عادت می داد. با پای پیاده در روستاها می گشت و برای روستائیان کتاب می برد. توصیه می کرد حتما کتاب های خوب را بخوانند. بعد درباره کتاب ها با آنها به بحث می نشست و حتی اگر این فرصت را به دست نمی آورد برایشان نامه می نوشت و طی آن با زبانی بسیار ساده، کتابها را بررسی می کرد.

همین روشنگری ها خود کافی بود تا خشم و وحشت رژیم فاسد شاه برانگیخته شود. ابتدا صمد بهرنگی را در تنگناهای بوروکراسی اداره فرهنگ قرار دادند: جریمه اش کردند. تبعیدش کردند. توبیخ اش نمودند و… ولی هیچکدام در روحیه استوار این شیقته واقعی مردم تزلزلی به وجود نیاورد. نگاه کنیم به نامه ای که برای برادرش اسد نوشته و در آن با بی اعتنایی به روش بوروکراتهای فرهنگی پوزخند زده است:

« مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم. به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده، باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم … سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک»!

و به راستی که صمد هیچگاه نایستاد. وحشت نکرد از اینکه به آنچه می خواست ، نرسد. چراکه زندگی را «بی اهمیت» و « کلاف سردرگمی» می دانست. رفت، رفت و رفت تا ماهی سیاه کوچولوی خود را دنبال کند . و جلادان رژیم شاه با گستردن دام در بستر راهش، او را به «ارسی» فرستادند که ماهی سیاه کوچولو و دیگر «ماهیان» رفته بودند. غافل از اینکه صمد و صمدها با پیوستن به ارس، به هدفشان رسیده بودند. چه او و امثالش در موج های ارس پیچیدند، خروشیدند. به طغیان بدل گشتند. همچون سیل خروشانی در سراسر ایران جاری شدند و ستون امپریالیزم حتی برای یک مقطع بسیار کوتاه هم که شده به لرزه در آورند، در هم شکستند و خرد کردند.

منبع:وبلاگ حرف های من نوشته سیامک آرش آزاد(اوختای)

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

در روز چهارم دي ماه سال 1327 برابر با 25 دسامبر سال 1948 در محله‌ي "كوره باشي" از توابع خيابان‌هاي منجم و ملل متّحد در كلان‌شهر تبريز معروف به يك روستاي بزرگ، به دنيا آمدم.

دوره‌ي تحصیلات ابتدايي را در دبستان غيرانتفاعي و اجاره‌اي "نوروز"  به پايان رسانده، سيكل اول متوسطه را در دبيرستان """رازي" خواندم و دوره‌ي دوم دبيرستان را نيز در رشته‌ي ادبي، در دبيرستان "دهخدا" گذراندم.

در سال 1349 در كنكور سراسري، در رشته‌ي "زبان و ادبيات فارسي" قبول شدم و پس از سه سال تحصيل در اين رشته، موفق به ترك تحصيل اجباري گشتم.

در سال 51 براي تحصيل در رشته‌ي "حقوق قضايي" عازم تهران شدم و دو سال بعد، دست از پا درازتر به تبريز برگشتم و ضمن تحصيل در رشته‌ي "علوم اجتماعي" به شغل پر درآمد! معلمي پرداختم و بعدها، اين شغل را نيز با دماغي سوخته ترك گفته و بعد از تعويض چندين و چند شغل، در نهايت به شغل پر درآمد و كم دردسر "روزنامه‌نگاري" مشغول شدم.

نمی دانم می شناسیدش یا نه؟حمید آرش آزاد.مردی از دیار آذربایجان،مردی از جنس دلیرمردی های کوراوغلو.

دیوانه ی عدالت بود و مریضش.این را در مصاحبه با آفتاب آذربایجان گفته بود. از همان موقع بود که شناختمش.خدا بیامرزد آزاد ما را.

این عکسش رو دوست دارم.با خودکار بیک و با لم بر روی  یاستیخ.

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

حیدربابا دنیا یالان دنیادی چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 0:1

بیر گون یولوم توشدی مزاریستانا

ایله حیس اِله دیم کی دوران یاتیبدی

گوردوم اینسان لاری سس سیز سمیر سیز

بیلدیم دَن قورتاریب درمان یاتیبدی

یک فروند بویینگ 727 به شماره 277 در مسیر تهران - ارومیه در نزدیکی فرودگاه ارومیه سقوط کرد که در این سانحه تاکنون 7۸ نفر جان خود را از دست داده اند و ۲۳ مجروح از مهلکه جان سالم به دربردند.

چه ناگهانی رخت بستند و به دیار باقی شتافتند.امروز انسان ها چه آسان جان خود را از دست می دهند.خبری که صادق اهری عزیز نگاشت بر اندوهمان افزود:دو تن از جانباختگان اهری بودند.

یوخا در سویی دیگر از جاده ای که هر سال موجب جان باختن افرادی معادل با سرنشینان این هواپیما سخن می گوید.

و نکته ای مهم در این میان:این وقایع بلایای طبیعی نبوده اند.کسانی بوده اند که در این میان مقصرند و آیا پروردگار متعال از افرادی که به هر نحو مقصر بوده اند به آسانی خواهد گذشت؟

ببینیم وجدان چه می گوید

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

بیائید لحظه ای شامپانزه باشیم یکشنبه نوزدهم دی 1389 18:33

سئوگیلیم عشق اولماسا دنیا بوتون افسانه دیر

عشقدن محروم اولان اینسان لیغا بیگانه دیر

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

چرا شاهزادگان پارسی شنبه هجدهم دی 1389 14:5

اخیراً بر روی پرچم جمهوری اسلامی نقش بسته بر روی اتوبوس بازیکنان تیم ملی فوتبال کشورمان در قطر عبارتی نقش بسته بود که برای اغلب ایرانیان تاسف آور است.

«شاهزادگان پارسی» عبارتی که هر ایرانی آزاده و مسلمانی از آن متنفر است. هر کسی که اندک انسانیت و آزادمردی داشته باشد بی شک انتخاب عبارت «شاهزاده» را بر ورزشکاران و نمایندگان ورزشی کشورش بر نمی تابد. مگر در طول تاریخ چند هزار ساله کشورمان شاهزادگان چه گلی بر سر این مردم نهاده اند که اینک بخواهیم یادشان را اینگونه گرامی داریم؟! آیا مگر نه این است که به قول رئیس اسبق سازمان  تربیت بدنی کشورمان شازده ها و شاهزادگان همان کسانی بودند که "جز دريافت مستمري از دستگاه پادشاهي، گذران بيهوده عمر با لهو و لعب، شكم پارگي و تن پروري و ظلم به مردم هنري نداشته اند". و یا مگر شاهزادگان همان هایی نبودند که حتی باسواد شدن ضعیفان و پابرهنگان را بر نمی تابیدند؟! آیا نهادن نام شاهزاده بر روی فرزندان کشورمان اینقدر افتخارآفرین بوده و ما خبر نداشتیم؟!

از کلمه «شاهزادگان» که بگذریم، بیش از نصف جمعیت کشورمان را اقوام غیرفارس تشکیل می دهند. منحصر نمودن تیم ملی کشوری چون ایران به یک قوم، آیا نادیده گرفتن زحمات و تلاش های اقوام دیگر نیست؟! آیا ایران تنها کشور پارسیان است و بس! پس دلیرمردان تنگستان و دلاوران بختیاری، مبارزان کرد و گیلک و آزادمردان آذربایجان و خوزستان و ترکمن کجای این کشور جای دارند؟ آیا این بی انصافی در حق اکثریت هموطنان مان نیست؟!

احمد حسن نژاد ارزیل

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

عشقین كی قراریندا وفا اولمیاجاقمیش پنجشنبه شانزدهم دی 1389 22:19

اولدوز سایاراق گوزلمیشم هر گئجه یاری
گج گلمه دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری
گوزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس
باتمیش قوغلاریم گور نه دوشور مكده دی داری
بیر قوش آییغام سویلیه رك گاهدان اییلده ر
گاهدان اونودا یئل دئیه لای لای هوش آپاری
یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من
منده آشاغی كیمسه یوخ اوندان دا یوخاری
قورخورم بودی یار گلمه یه بیردنه یاریلا صبح
باغریم یاریلار صبحدم آچیلما سنی تاری
دان اولدوزی ایسته ر چیخا گوز یالواری چیخما
او چیخماسادا اولدوزو مون یوخدی چیخاری
گلمز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صبح
قاش بیله آغاردیقجا داها باش دا آغاری
عشقین كی قراریندا وفا اولمیاجاقمیش
بیلمم كی طبعیت نیه قویموش بو قراری ؟


سانكی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی
سینه مده اورك وارسا كسیب قیردی داماری
ریشخند له قیر جاندی سحر سویله دی دورما
جان قورخوسی وار عشقین اتوزدون بو قماری
اولدوم قره گون آیریلالی اوساری تئلدن
بو نجا قره گونلردی ایدن رنگیمی ساری
گوز یا شلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریا یه باخار بللی دی چایلارین آخاری
از بس منی یاپراق كیمی هجرانلار سارالدیب
باخسان اوزونه سانكی قیزیل گولدی قیزاری
محراب شفقده ئوزومی سجده ده گوردوم
قان ایچره غمیم یوخ اوزوم اولسون سنه ساری
عشق واریدی شهریارین گللی چیچكلی
افسوس قارا یل اسدی خزان اولدی بهاری

استاد شهریار

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

پنجشنبه شانزدهم دی 1389 22:12

قوی بیر ایلیم یوز ایللره جالانسین

عمرون بویو سعادت ایله یاشا سن

ستار گول محمدی

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

من به این نوع خبررسانی شدیدن اعتراض دارم

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

هذیان دل دوشنبه سیزدهم دی 1389 22:52

از استاد شهریار نقل است روزی صادق هدایت در محفلی بوف کور را برای حضار خواند.حضار مکره می شوند و  صبا به صادق هدایت می گوید چرا این قدر بدبین هستی و استاد شهریار بالاجبار هذیان دل را می خواند و شور خاصی به جمع می بخشد:

دارم   سری  از   گذشت   ایام             طوفانی  و  مالخولیائی

طومار   خیال     و   خاطراتم               لولنده بکارخود نمایی

چون    پرتو   فیلمهای در هم            در پرده ی تار سینمایی

بگشود دلم زبان هذیان

مرغان   خیال   وحشی   من            تنها که شدم برون بریزن

در  باغچه ی  شکفته ی  شعر        با شوق و شعف بجست و خیزد

تا میشنوند صوتی از دور               برگشته چوباد میگریزند

در خلوت حجره ی دماغم

این همره ناشناس من کیست       کو شیفته   داردم   نهانی
گوشم بنوای  عشق  بنواخت       چشمم به جمال جاودانی
مهتاب  شبی  که  غره  بودند         دریا   و افق به بیکرانی
پیشانی باز خود نشان داد
من    با      نوسان     گاهواره              پیچیده به لابلای   قند ان
وز   پنجره  چشم  نیمه بازم               مجذ وب   تجلیات   آفاق
گهواره      مرا   به  بال  لالای          بر سینه فشرده گرم و مشتاق
میبرد بسیر باغ   مینو
آن     دور نمای  سوسنستان            وان باد که موجها برانگیخت
وان موج که چون طنین  ناقوس           دامن بافق زد و فرو ریخت
آن   دود    که در  افق  پراکند            وان ابرکه با شفق در آمیخت
شرح ابدیت تو میگفت
ما  حلقه  زده به دور   کرسی          شب زیر لحاف ابر میخفت
خانم ننه    مادر   بزرگم                 افسانه و سرگذشت میگفت
میکرد    چراغ    کور   کوری           من غرق خیال و باپری جفت
شعرم به نهان جوانه میزد
آن  بید    کنار    جاده ی  ده                آیا که پس از منش گذر کرد
هر  برگی  از آن زبان دل  بود            با من چه فسانه ها که سر کرد
او  ماند  و جوان عاشق از ده             شب همره کاروان سفر کرد
از یار و دیار قهر کرده
آن چشمه  و سنگ و دامن  و کوه         تا قصه ی ما شنیده بودند
با آن همه   انس و   آشنائی            از صحبت من رمیده بودند
کس با دل من سخن  نمیگفت             گوئی که مرا ندیده بودند
ایوای چه بیوفاست دنیا
آنجا   گل  وحشئی به  صحرا           دیدم   به نسیم   کام    راند
هی چادر برگش از سر  دوش             میافتاد    و   باز   میکشاند
با شعر  نگاه خود به گوشش             طوری که نسیم هم   نداند
گفتم گل من مرا زخود راند
چون دود معلق  از دو سو  بید           آئینه ی    آب   میدرخشید
ماه از فلک کبود   ناگاه               سیماب بسبز دشت پاشید
غلطید در آب  زورق ماه               آ نسان که در آبگینه خورشید
افسوس که کاروان نایستاد
(سارا)   گل  و  ماه    کوهپایه           در خانه ی زین عروس میرفت
سیلش  بر  بود   و    اژدهایی              تند و خشن وعبوس میرفت
گلدسته بر آب و شیون  خلق                 بر گنبد  آبنوس    میرفت
سارا تو شدی عروس دریا
طوفان سیاهی ،  شررزا               سیلی به عذار شرق میزد
گرداب ،  دهن  دریده   و   رعد                فریاد  زبیم  غرق میزد
چون شعله  چشم   اهرمن  گاه                مریخ زدور برق میزد
لرزان در و دشت و کوه و جنگل
چون  چشم  تو ای  غزال  وحشی                روزیکه ز آدمی رمیدم
بوی تو  مگر  بدو گذشتی                   کز لاله ی وحشئی شنیدم
با   شعله ی  شوق  در گرفته                شب همره بادها دویدم
تا بوی گلم گرفت دامن
پروانه شدم به سونستان                 خود را به دم صبا سپردم
غوغای چمن ،  بهار  رنگین                در عطر و ترانه غوطه خوردم
هر گل که  عفیف و  شرمگین بود               بوسیدم و در بغل فشردم
در دامن لاله رفتم از هوش
مُرواریِ جوی ، شدّه  میساخت                وز پولک نقره چشمه جوشید
وان ژاله  که چون  نگین الماس                در حُقّه لاله میدرخشید
بر سوسن      لاجورد      ناگاه                زد شلعه به انعکاس خورشید
دشت آینه خانه شد نگارین
با   نغمه ی   ساز  پر   گرفتیم            مسحور جمال آن ستاره
آویخته    کوکبی    درخشان           با رقص و جلای گوشواره
کانون  سروش  بود و  الهام           افشانده فرشته چون شراره
اوآلهه ی جمال زهرست
خفته   ملکه  بقصر  یاقوت                دوروبر قصر ، گلعذاران
انوار  زلال   شعر و  نغمه                فوّاره زنان زچشمه ساران
بارنده    فرشتگان      الهام                   با منظره ی ستاره باران
تا هدیه برند عاشقان را
ناگاه  فراز  غرفه  خندان                حافظ!که به زهره نَرد میباخت
زانو زده  بودم  اشکریزان             کز طرفِ دریچه گردن افراخت
لبخند زنان    کلاه  رندی                از سر بگرفت ، بر من انداخت
بشکفت بهشت خواجه در من
بشکفت شکوفه ، برف  بشکافت                غُرّیدمسیل و ایل کوچید
بر سینه ی  درّه ی    (قراکول)               چوپان گله چون ستاره پاچید
زنگ   شتران  و  ناله ی  نی                در گردنه های کوه پیچید
دارم سری و هزار سودا
دوشیزه ی ماهپاره ی ده                چون لاله ی سرخ پرنیان پوش
وان  روسری  پرند زر بفت                سوغاتی بادکوبه تا دوش
با چشم  و  نگاه  آه   وانه                استاده و برّه اش در آغوش
گویی که در انتظار گله ست
پروانه چو  برگ گل ،  نگارین               از بوسه ی گل چه شهدکام است
چون شیشه و می خطاکند چشم                پروانه کدام و گل کدام است
چندین نسزد ستم به معشوق               یک بوسه و کار گل تمام است
تا شمع کِی انتقام گیرد
در  خلوت  آن  کبود ساحل                کانجا همه نزهت است و رویا
وقتی به سپیده ی  مه آلود               بارند فرشتگان بالا
وز  خیمه  موجهای    نیلی               برخاسته دختران دریا
تا خنده مهر پایکوبند
خورشید  چو  گیسوان  فرو هشت               چون زلف سمن به هم بریزند
یک دسته  زِ نرده های  زرّین               بر کنگره ی سپهر خیزند
یک سلسله  در  پرند  امواج                چوتابش نور میگریزند
مه خیزد و قو شتابد آنسو
محراب تو  ،   برفروخت  قندیل                   افراشته معبدی مجلّل
وز گوهر  شبچراغ    انجم                گل دوخته بر کبود مخمل
گلبانگ اذان طنین ناقوس                پیچید و شمیم عود و صندل
مدهوش درآمدم به زانو
چون چنگ خمیده پیر چنگی                تا نیمه ی شب نماز کرده
بشکافت شب و به پلک سنگین                آمد درِ دیر باز کرده
بر سنگ مزار دخت راهب                چنگی به ترانه ساز کرده
چون ابر بهار اشک میریخت
لرزید صلیبها و نوری                شد بر سر دیر چون کفن چاک
ارواح لطیف آسمانی               آهسته فرو شدند بر خاک
گرد آمده بر ترانه چنگ               با پیکری از اثیر افلاک
موسیقی و اهتزاز ارواح
بشکفت فرشته ی ندامت                چون نورِ تنیده در مه و دود
بر سینه روان دختر دِیر                قربانیِ عشق روح مردود
با اشک ِ فرشته ، شسته میشد               معصوم لطیف ِ شُبهه آلود
از لکّه ی بوسه گاه مسموم
من خفته به روی بام و پیدا               تالار حرمسرای شاهی
بر طاق ِ دم ِ دریچه لرزان                شمعی به نسیم صبحگاهی
غلطیده بتختخواب توری                ماهی چو به تور تلّه ماهی
بیدی بدریچه طُرّه افشان
مطرود بهشت ، اهرمن شب                پروازکنان به بی صفایی
بر دخمه ی کوه ، عارفی دید               مدهوش جمال کبریایی
خود ساخت بشکل حور و آنگاه                چون صبح شفق به دلربایی
از روزن دخمه سر بر آورد
اهرمن : - مهمان نخوانده میپذیری ؟                من ماهم و دخت آسمانم
پاداش توام هر آنچه خواهی                    بر خور ، که بهشت جاودانم
کابین من آسمان   تو را بست                هر چند تو پیر و من جوانم
شب تیره و باد نعره میزد
عارف همه سر به جیب اذکار               آفاق بسیر در نوردید
جز روح پلید در همه کون                هر ذره بجای خویشتن دید
عارف : - کفر است از او جز او تمنّا                من ماه نخواستم به بخشید
مردود پلید دور میشد
افسانه ی عمرم آورد خواب                 عمری که نبود خواب دیدم
در سیل گذشت روزگاران               امواج به پیچ و تاب دیدم
از عشق جوانیم چه پرسی                من دسته گلی بر آب دیدم
دل بدرقه با نگاه حسرت
شب بود نهیب باد و طوفان                میکوفت در اطاق با مشت
رگبار به شیشه های الوان               خوش ضرب گرفته با سر انگشت
تصویر چراغ پشت شیشه                هی شعله کشیده باد میکشت
هم شوق به دل مرا و هم بیم
بیچاره زن سیاه طالع                یک شب زده راه عففتش غول
پستان بدهان شیرخواره               آن گنچ خرابه مانده مسلول
با رنگ پریده شب به مهتاب                چون ساز حزین به ناله مشغول
میگفت به شیرخواره لالای
ای سوخته از گناه مادر                در آتش جرم و جور بابا
لولو ممه برده بغل سرد                بیرحم نداده نسیه قاقا
صبح چون شود خدا کریم است                باز امشبه هم چو بخت ماما
لالای ، گل فسرده لالای
با دود و مه غلیظ جفت                آیینه ی آبهای دریا
با توده ابرهای دائم                با قُبّه ی آسمان مینا
شرح ابدیّت تو میگفت               من غرق یکی شِگفت رویا
ناگاه سفیر قو بر آمد
شب بود و به (ششگلان ِ) تبریز               "اقبال " بچهچه ِ مناجات
با زمزمه ی هزار دستان               پیچیده صدا بکوچه  باغات
تحریر ِ صدا ، فرشتگانی                 پرواز گرفته تا سماوات
روح همه عرش سیر میکرد
آن ابر تُنُک بیاد دریا                بر دامن سبزه اشک میریخت
از لالۀ گوشِ شاخۀ گل                آویزۀ ژاله، چون دُر آویخت
لبخند ِ گُل ِ غفیف ِ خاموش                بلبل به غزلسرائی انگیخت
من بی تو دلم گرفته چون ابر
آب یخ وبرف از بر کوه                میگشت به رودخانه پرتاب
گویی که یکی سمند ابلق               شوید دُم چون پرند در آب
وان آب زلال رودخانه                چون دسته گیسوان پُر تاب
افشانده بباد نو بهاری
روزی که دو سال و نیمه گشتم               بس خاطره داشتم سرشتی
دمسازی طاوسان رنگین               با نزهت عالمی بهشتی
ناگه بخود آمدم که بودم                پیری ازلی و سرگذشتی
خود را بسزا نمیشناسم
باز آن شب روستاست کز کوه          برخاست غریو شهسونها
بر روی گوزنهای بِریان                  افروخته بوته ها ، گَوَنها
آهسته میان مردم ده                        با بیم و امید ، انجمنها
من کودک و در پی تماشا
بر میشدم از گَدوکِ (شِبلی )             چون آه که بر شود زسینه
وز بیم بلای سنگباران                    بر سینه فشرده آبگینه
با آن همه ، آبگینۀ دل                      پرداخته از غبار کینه
زان آینه شرم بودت ای آه
آن منظرۀ خرابه ، از دور                پیداست که بود کاروانگاه
میگفت دُرُشکه چی که آنجا              آیند حرامیان شبانگاه
افسانۀ سهمگین خود را ،                 سر کرد خرابه با من ، آنگاه
شب دیدم برق چشم دزدان
پوشیده به برفهای دائم                     توفنده و سهمگین ، دماوند
سیمرغ بقاف او گروگان                  ضحّاک به غار او گرو بند
چون مهد فرشتگان ، مه آلود            چون قلعه ی جاودان ، ظفرمند
جز ابر نگفته با کسی راز
از یار دیار میگذشتم                       یک قافله بسته بار اندوه
با قافله میشدم سرازیر                     از دامنه های قافلانکوه
چون من ، دل کوه هم گرفته              صبح است مِهی غلیظ و انبوه
یک اشک درشت ،کوکب صبح
بیشه است و کنار برکه آن بید                       با سلسلۀ پرندِ گیسو
چون دخترکی برهنه کز شرم                        پوشیده بگیسوان ، بَرو رو
در آب فکنده عکس ، گویی                          در آینه شانه میزند   مو
وز پشت درخت ، سرکشد ماه
دریا و دل شب است و آفاق             با زلزله ئی مهیب ، لرزان
غوغای قیامت است گویی                ارواح جهنّمی گریزان
کوه و درّه ، سیلِ مار و افعیست                    با برق و شرر خزان و لغزان
آفاق بریزد و بپاشد
شب بود مَنَش مراقب از بام                          شرمندۀ دزدی و گدایی
جز سایه ی من ، که بود وحشی                     آنجا همه انس و آشنایی
خود کرد چراغ ِ خانه روشن                         وز پنجره تافت روشنایی
نور از پس اشک ، لرزشی داشت
زانسوی ( قراچمن ) دیاری است                    نزهتگهِ شاهدان ِ آفاق
آن دامن کوه ( شنگُل آباد)                         وان جُلگۀ سز (قِیش قُرشاق)
یاد آن شب ( خُشکناب ) ومهتاب                    وان صحبت میزبان ( قِپچاق )
آن یار و دیار آشنایی
شب بود و سواره میگذشتیم                          همراه ِ سکوت ِ درّه ئی ژرف
پیچیده صدای پای اسبان                  در کوه و شکستنِ یخ و برف
باد از پی وِ سایه ها گریزان                         آهسته درختها زدی حرف
برخاست صدای زوزۀ گرگ
آن صبح که ماهتاب هم بود              من خوش بکجاوه خُفته بودم
نا گاه زغرّش ( قراسو )                             چشمی به سپیده دم گشودم
تا باز دَرایِ کاروانی                              سر کرد فسانه و غنودم
آنروز سفر چه لذّتی داشت
آی صاحب خانه مهمانم                  این گفت و نواخت مشت بر در
در واشد و ناشناس آمد                          اندوده به برف پای تا سر
در رفته ز برف و باد و بوران                      پیچیده بباشلُق سر و بر
گرگی زده بود و دشنه خونین
پاشید ز هم چراغ خورشید              بر آینۀ افق فرو ریخت
در پنبۀ ابرها زد آتش                             بس شعله و دود در هم آمیخت
وان شعشعۀ منعکس بر استخر                      لغزان شد و نقشها بر انگیخت
چون صورت آرزو دلاویز
شب تیره و تازیانۀ برق                  پیچیده به ابرهای انبوه
رگبار گرفت و سیل غرّید               باران بلا و سیل اندوه
لرزان در و دشتو صخره غلطان                    با گُمب و گُرُمب از بر کوه
جنگل به لهیب برق ، سوزان
آن صبح که بود کوهساران              از برف بسان سینه ی قو
با اِسکی رسم روستایی                   سُر خوردن روی دسته ی پارو
سرگرم شدیم و پَر گشودیم                بر دامن کوه چون پرستو
خورشید هم از نشاط خندید
قوس و قزحی چون پر طاوس                       از گوهر طبع ِ تر، تراوید
زال فلک از کلاف ِ رنگین                          بس تار تنید و طُرّه تابید
یک سلسله از پَرند دریا                     یکدسته ز گیسوان خورشید
تا بافت بر آسمان کمر بند
صبحی که زمین ز برف دوشین                     دیبای سپید داشت در بر
خورشید به نوشخند و ما را                  سودای شکار کبک در سر
مرغ دل من که بچّه بودم                       میزد بهوای کبک پرپر
رفتیم بطرف ِ دامن ِ کوه
آهسته فرو شدیم آن شب              از آن تل ِ خاک زیرِ خرمن
در آن سوی رودخانه ناگاه                  دو شعله ی تند و تیز ، روشن
گرگ است آهای ، رفیق من گفت              برگشته گریختیم لیکن
با رعشه و رنگ و روی مهتاب
از دیده دل نگر که بینی              هر ذرّه ، زمین و آسمانی است
نز رخنه ی تنگ جرس آنجا              یک ذرّه نماید ار ، جهانی است
جان تیره از اوشود ، جهان تنگ              این حرص ، عجب بلای جانی است
شخصیّت مرد میفشارد
یاد آن شب عید کان پری دید              آویخته شال من ز روزن
چون من همه شاد و غُلغُل شوق              بر هر در و بام و کوی و برزن
یک جوجه دو تخم مرغ رنگین              بستند به شالگردن من
یاد آنشب عید یاد از آنشب
روزیکه زمین جدا شد از مهر              دلگرمی بازگشت خود را ؛
در آینه ی افق نمیدید              تاریکی سرنوشت خود را
آنشب که به ماه میگفت              آفسانه سرگذشت خود را
گردون بهزار دیده بگریست
کوهش ورم دِمار و دُمّل              ابرش ز دل گرفته آهی است
مهتاب شب انعکاس دریا             از چشم پر اشک او ، نگاهی است
وین زلزله ی جگر شکافش             لرزیست که بر تبش گواهی است
از آتش تب جگر گدازان
آتشکده را صفای زرتشت              چون لعل مذاب آتشی تل
گویی که شکسته آبگینه             با تابش خور به سرخ مخمل
افرشته وَشی سپید جامه              در سایه و روشنی مجلّل
با چنگ عبادت است رقصان
بیشه است و مه و ستاره در آب              چون باد همی وزد ، گریزان
گویی بحرمسرای سلطانی             عُریان ملکه است با کنیزان
چون خواجه سرا نهیبش آید              شلّاق زنان و برگ ریزان
لرزان و رمیده میگریزند
خاموش و حزین خرابه ، گویی              افسانه ی خود بیاد دارد
چون پیر ِ پس از قبیله مانده              عمری بشکنجه میگذارد
بس خاطره ها که با خرابی              هر ساله بخاک میسپارد
افسانه ی اوست در دهنها
یک قرن عقب زدم خرابه              تا صورت اولی شد اینک
قصر است و شکوه میهمانی          با جُبّه بسر سرا اتابک
اعیان و رجال گوش تا گوش           بر مقدم موکب ِ مبارک
کالسکه ی شاه شد نمایان
در کلبه ی پرت روستایی               مسکین زن پیر ، پاره میدوخت
چخماخ زد و اُجاق گیراند               وز شعله ی آن چراغش افروخت
در وا شد و دختری در آمد           کز رشگ رخش چراغ هم سوخت
از مادر پیر آتشی خواست
از عینک پیر زن نگاهی              کردم به گذشته ی حزینش
در باغ شباب ، دختری مست          میآمد و ناز بر زمینش
هی کاخ امید و آرزو ریخت               هی طُرّه به چهره داد چینش
تا خم شد و موی گشت کافور
کوه از بر آسمان نیلی             چون کشتی غرق گشته در نیل
وان ابر ، ستیزه جو نهنگی است       تازان به شکار خود بتعجیل
در ظلمت شب نهفت و دریا              بلعیده ی خویش بُرد تحلیل
چون چشم نهنگ ها کواکب
هر گه که به خلوتی گریزم             از هول غمی و ناروائی
در نای دل شکسته چون آه             در گیرم و سر کنم نوائی
چون نی بروان دردمندان                میبخشم از آن نوا دوائی
این است وگرنه مرده بودیم
در جاده ی کهکشان ستاره             میداد دفیله فوج در فوج
چون رشته ی دود و توری ابر          بگرفت خیال من ره اوج
چون موج خیال خویش دیدم          من نیز گرفته دامن موج
رفتیم بهم به کشور ماه
عُریان پریان آسمانی                در آب بگیسوان افشان
در حوض بلور لاجوردی           غلطیده چو گوهر درخشان
وز درو به دختران دریا              لبخندزنان ستاره پاشان
با جلوه ی طاوسی گذشتیم
در ساحل آن سپید دریا               چون سایه بروشنی نشستیم
وز نیل غبار شب بَرو رفت             در چشمه ماهتاب شستیم
در چاه شب افتادگان را              در جوی سپید ماه جستیم
با رقص سپیدگان گذشتیم
در راه ، دُرُشکه چی نشانم          یک نقطه بگوشه ی افق داد
گفت ار پدر تو سازم او را                خواهی چه بمن ، به مُشتُلُق داد ؟
من آب نبات دادم او را                   او نیز پُکی بمن چُپُق داد
وان نقطه نهفت در پس کوه
کم کم ، پدرم ، خدا بیامرز              دیدم سر کوه رُسته چون کاج
چون بال مَلَک عبایش افشان           دستار سیادتش بسر تاج
وز کوه همی شود سرازیز              چون نور محمدی ز معراج
دیگر مگرش بخواب بینم
نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

اوخو بو گوزل سوزو دوشنبه سیزدهم دی 1389 0:44

حضرت علي عليه السلام، به فرزند خود امام حسن (ع ) فرمود:

« اى فرزند، از من چهار چيز را به خاطر بسپار كه چون كارهايت را به آنها به انجام رسانى ، هرگز زيانى به تو نرسد برترين بى نيازيها عقل است و بزرگترين بينواييها حماقت است و ترسناكترين ترسها خودپسندى است و گراميترين حسب و نسب ، خلق نيكوست

اى فرزند، بپرهيز از دوستى با احمق ، زيرا احمق خواهد كه به تو سود رساند، ولى زيان مى رساند و بپرهيز از دوستى با بخيل كه او چيزى را كه بسيار به آن نيازمند هستى از تو دريغ مى دارد و بپرهيز از دوستى با تبهكار كه تو را به اندك چيزى مى فروشد.

و بپرهيز از دوستى دروغگو، كه او چون سراب است ، دور را نزديك نشان مى دهد و نزديك را دور مى نماياند »

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

یا علی مددی شنبه یازدهم دی 1389 21:41

imam ali

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

اوشتبین کندی جمعه دهم دی 1389 22:25

روستای اوشتبین در طول 46 درجه و 29 دقیقه شرقي و عرض 38 درجه و 51 دقیقه شمالي قرار دارد و از توابع بخش سیه رود و دهستان نوجه مهر شهرستان جلفا واقع در استان آذربایجان شرقی است. فاصله روستا از جاده اصلی و مرزی سیه رود، خداآفرین حدود 7 کیلومتر است.  

روستای اوشتبین متشکل از سه آبادی به نامهای هراس، سیاوشان و جعفرآباد، نمونه ای از روستاهای کوهستانی ـ میان دره ای محسوب می شود.  

محدوده روستا از نظر تقسیمات آب و هوایی جزء مناطق با اقلیم سرد و دارای زمستانهای طولانی بوده و برای چندین ماه از سال پوشیده از برف است.  تای اوشتبین در طول 46 درجه و 29 دقیقه شرقي و عرض 38 درجه و 51 دقیقه شمالي قرار دارد و از توابع بخش سیه رود و دهستان نوجه مهر شهرستان جلفا واقع در استان آذربایجان شرقی است. فاصله روستا از جاده اصلی و مرزی سیه رود، خداآفرین حدود 7 کیلومتر است.  

روستای اوشتبین متشکل از سه آبادی به نامهای هراس، سیاوشان و جعفرآباد، نمونه ای از روستاهای کوهستانی ـ میان دره ای محسوب می شود.  

محدوده روستا از نظر تقسیمات آب و هوایی جزء مناطق با اقلیم سرد و دارای زمستانهای طولانی بوده و برای چندین ماه از سال پوشیده از برف است.  

بافت روستای اوشتبین بواسطه احاطه ی باغات و سایر عوامل کالبدی نظیر ناهمواری ها، بستر سنگی، شیب تند اراضی و شرایط اقلیمی خاص، کاملا فشرده و فقط در محدوده شمالی روستا امکان توسعه محدود وجود دارد.  

در سال 1385 روستای اشتبین دارای 773 نفر جمعیت در قالب 150 خانوار بوده است.  

این روستا با شماره 2692 در تاریخ 17/3/79 در فهرست آثار ملی کشور ثبت شده است. اسناد به دست آمده از سنگ نوشته های موجود در روستا تاریخ 843 و 976 هجری قمری را نشان می دهند، ولی به نظر می رسد معماری موجود در برخی بناها مربوط به دوره اشکانیان است.  

از لحاظ بافت، اوشتبين جزو روستاهاي تلي شكل است كه داراي چشم انداز خيلي جالب مي باشد . در شرق و پایين ترين قسمت دره روستا ، رودخانه اي در جريان است كه با صداي دلنواز و منظره  منحصر به فردش زينت و زيبایي خاصي بر روستا بخشيده است و حتي وجود باغ های وسيع و سرسبز در پرتو اين رود است . به علت عدم رعايت بهداشت وجاري ساختن فاضلاب هاي منازل (به دليل بافت شهري فعلي ) وريختن خاكستر تنورها وفضولات حيواني در رودخانه بعضي مواقع رنگ رودخانه تغيير مي يابد

اقتصاد روستا بر اساس باغ داري ودام داري است و بيشتر روستایيان داراي باغات پربار و وسيع هستند و از طريق فروش ميوه جات از جمله انجير، انار، گردو، سيب و … امرار معاش مي كنند

مهمترين محدوديت روستا در توليد وارائه ی محصولات به بازارهاي منطقه اي، دوري از بازار مصرف مي باشد كه باعث افزايش هزينه حمل مي گردد . ضمن اينكه روستاي اشتبين توانايي بالقوه اي براي تبديل به منطقه توريستي را دارد

وچند بیتی در وصف اوشتبین از حکیم سید ابولقاسم نباتی

صفحه ی عالــــــمده بیر دورر نهانــــــدیر أوشـتوبین،

وزنه گلمز، چکــمک اولماز چوخ گیراندیر أوشتوبین.

باش چکیب عرش برینه دؤرد طرفـــــــــدن داغـلاری،

فــــــــی الحقـیقت لنگر کون و مکانــدیر أوشتوبین

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

حاققیمیزی-هوشنگ جعفری جمعه دهم دی 1389 22:19

بوزا یازمیشدی قیز اوغلانلی بیزیم حاققیمیزی
اریدیر بیر بئیینی قانلی بیزیم حاققیمیزی
بابا پایلیر یاز یئلی تک کوللارا یارپاقلاریمی
دیلی آغزی الی قرآنلی بیزیم حاققیمیزی

نییه گؤیلرده بولوددان ال آچیب آلمیرسان
ساوالان ای باشی طوفانلی بیزیم حاققیمیزی
قویمایین بارماغی حسرت قالا بال بارداغینا
یاخمایین کوللارا شان – شانلی بیزیم حاققیمیزی
ال آچیب ایندی قلمدن غزل ایستیر دفتر
اورداکی داندیلا دیوانلی بیزیم حاققیمیزی
گئجه بیر پالچیغا باتمیش کوچه دن های گلدی
کورلادین های کدر ایمانلی بیزیم حاققیمیز
کندده بیر هیسلی دام آتدا بویو عنبرجه خانی
ائله سؤیلوردو یاریم جانلی بیزیم حاققیمیزی
حاققیمیزی

استاد هوشنگ جعفری

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

بیر شعر پنجشنبه نهم دی 1389 23:52

باخيشلارين ايز ساليب، اوره­ييمده باسقي تك

عشقيمين قوجاغيندا خاطيره­ن وار بير اتك

آغزيمدا قوروسادا، ديله­ديييم سون ديلك

هر ايل باهار گلنده، داغلارا چن دوشنده

سئوه­جه­يم من سني، سن مني سئومه­سنده

 

شفق­لردن آل گونش، پنجره­سين آچاندا

داغلار قيزيل لاله­دن، گول دؤشونه ساچاندا

تارلالاردا سونبوللر، يئلكن كيمين اوچاندا

سرين يئللر اؤپنده، گول ياناغين چمنده

سئوه­جه­يم من سني، سن مني سئومه­سنده

 

بوز بولاقلار چيچكدن، بويون باغي دوزنده

زمرود دونلو سؤيودلر، گؤي سولاردا اوزنده

ياماجلاردا بنؤوشه، دوداقلارين بوزنده

بولبوللر اوخوياندا، قارانقوشلار اؤتنده

سئوه­جه­يم من سني، سن مني سئومه­سنده

 

ياز گئجه­سي گؤيدن آي، سون ايشيغين ياياندا

بارماغيندا اينتيظار، لحظه­لري ساياندا

يانيندادير خياليم، سن اولساندا هاياندا

سحر يئلي هر سحر، باغچاميزا اسنده

سئوه­جه­يم من سني، سن مني سئومه­سنده

ستار گول محمدی

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

این عکس آخرین عکس عکاس ژاپنی Michio Hoshino است.آری عشق به طبیعت موجب مرگ او شد.

 

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

ساوالان داغی(کوه سبلان) پنجشنبه نهم دی 1389 22:46

قله ساوالان(سبلان) با ارتفاع بيشينه 4811 متر از سطح درياهاي آزاد ، بلندترين نقطه آذربايجان و سومين قله مرتفع كشور مي باشد.

از ويژگيهاي طبيعي اين اثر مي توان به موارد زير اشاره نمود :

سنگ مقدس محراب يا محراب داشي يخچالها و برف چالهايي با قدمت معادل عمر كوهستان ، ارتفاعات و قلل ديگر شامل هرم داغ يا سبلان كوچك با ارتفاع 4587 متر ، كسري يا آقام داغ با ارتفاع 4577 متر و جنوار داغي ( قبله داغي ) با ارتفاع 3950 متر . از دره هاي معروف سبلان هم ميتوان به موارد ذيل اشاره نمود :

صندوق لو دره سي، دميرچي دره سيگنزري دره سي،راز ليق دره سياسنز دره سي،دوجاق دره سی ،شيروان دره سی،دليجه دره سيدره آلوارس يا قزل گول لر دره سی اسماعيل كنديساچلی دره سی،اسبقران ادره سي ،کرکری دره سی، سیموئیل دره سی، کلیان دره سی

منطقه ساوالان داراي چشم اندازهاي بسيار با ارزشي است ، از جمله مي توان آبشار گور گور ، سردابه و آبشار شاه بلاغي را نام برد . يكي از پتانسيل هاي زيستي و طبيعي منطقه ساوالان كه به نوبه خود منحصر به فرد است شيروان دره نام دارد . اين دره معروف ترين و مشهور ترين دره ساوالان است كه از آبگرم شابيل واقع در شمال سلطان ساوالان شروع مي شود و تا جنوبي ترين نقطه آن يعني آت گولي امتداد دارد . همچنين تالاب هاي آت گولي و قره گل نه تنها اكوسيستم خاصي را در كوهستان ايجاد نموده بلكه در فصل مهاجرت پذيراي ده ها نوع پرنده از جمله آنقوت واردك سر سبز مي باشد.

آتشفشان ساوالان:

آتشفشان ساوالان ار نوع آتشفشان نقطه اي و مخروط مختلف است كه از نظر ساختمان و حجم شبيه آتشفشانهاي قاره اي است ولي از نظر تركيب شيميايي شباهتي با انواع حاشيه قاره اي ندارد . ارتفاع آتشفشان ساوالان از سطح دريا 4800 متر و گدازه هاي آن مساحتي معدل 1200 كيلو متر مربع را در بر مي گيرد جاذبه هاي توريستي منطقه ساوالان به دو گروه عمده جاذبه هاي طبيعي و جاذبه هاي تاريخي تقسيم مي شوند.

ارتفاعات متعدد و در جوار آن آبهاي معدني موجود، وجود درياچه هاي بزرگ و كوچك ، دشت و جلگه هاي وسيع پيرامون شرايط آب و هواي مساعد و مناسب ، همگي از استعداد ها و قابليت هاي بالقوه طبيعي، فراغتي و استراحتي به شمار مي آيند.

قارتال داشی(سنگ عقاب)

گياهان منطقه ساوالان:

فصل بهار آغاز رويش مرتعي بوده كه با ذوب شدن تدريجي برف هاي زمستاني شروع مس شود و در اين مرحله ، مراتع را ژئوفيتهاي گلدار مي پوشاند . گونه هاي تشكيل دهنده سينوزي ارديبهشت ماه مراتع ساوالان ، هفت گونه اصلي دارد كه پنج گونه از آنها به تيره لاله و يك گونه به تيره آلاله و گونه ديگر به تيره زنبق تعلق دارد.

گونه هاي گياهي : معدفي تنوع گونه اي گياهان منطقه سبلان به ترتيب اهميت و تيره گياهي : تيره سير (Aliacea ) تيره تاج خروس (Amaranthacea )تره زرشك(Berber idacea) تيره گاوزبان(Boraginaceae )تيره گل استكاني ( companulaceae ) تيره اقطي(chenopodiaceaec) تيره ميخك (caryophllaceae) تيره اسفناجيان(Henopdiaceae) تيره سيستاسه ( cistaceae) تيره مركبان (compositae) تيره شب بو تيره جگن ها (cyperaceaea) تيره ريش بز(Ephdraceae) تيره شاه تره (Fumariaceae) تيره شمعداني (Geraniaceae) تيره گندميان( poaceae يا Gramineae ) تيره لاله (Liliaceae )، تيره پنيرك(Malvaveae ) تيره گل مغربي (onagraceae ) تيره كوكنياريان (papavaraceae ) ، تيره پروانه واران (papilionaceae) تيره بارهنگ (Plantginaceae ) تيره پيومباژيناسه ( Piu pilmbaginaceae ) تيره ترشك(Potamagetonaceae ) تيره گوشاب(Potnmagetonaee) تيره آلاله (Rananclaeeae )، اسپركها (Resedaceae ) تيره گل سرخ(Rosaceae) تيره روناس( Rubiaceae) تيره گل ميمون (Scorphulariaceae)تيره بادنجانيان( Solanaceae) ، تيره چتر يان umbrelliferaae)) تيره گزنه (Urticaceae) تيره سنبل الطيب ( valerianaceae) تيره قيج ها (Zygophyllaceae) .

بطور كلي در منطقه ساوالان 39 تيره و 256 گونه گياهي شناسايي شده و جگن ها از تنوع زياد برخوردار دار بوده كه تعداد گونه هاي آن شناسايي نشده است. از اين تعداد 24 تيره در ارتفاع كمتر از 3000 متري و 9 تيره بين 3500 -3000 متري و 6 تيره تا ارتفاع 3900 متري داخل محدوده آثار طبيعي ملي ساوالان گسترش دارند نظير : تيره استكاني و مركبان .

حيات وحش :

گونه هاي مهم حيات وحش اين منطقه عبادتند از :

خرس قهوه اي (Ursus arctos) ، كل و بز(پازن ) (capra aegagrus) ، خارپشت اروپايي (Erinaceus europaeus) ،انواع سمور(Mustelidea) ، تشي( hysterix indica) رودك (Meles meles) ، سياه گوش(Lynx lynx) گرگ ( canis aureus) روباه معمولي (vulpes vulpes) ، راسو(Mustela nivalis ) گراز وحشي (Sus scrofa )، شغال (canis aureus) خرگوش (Lepus capensis). و از مهمترين پرندگان بومي منطقه نيز مي توان به : عقاب طلايي (Aquila chrysaetos) سارگپه (Buteo buteo)، طرلان (Accipiter gentillis) ،پيغو(Accipiter bervipes) قرقي (Accipiter nisus) بحري (Falco pelegrinoides) ، ليل (Falco subbuteo) ، دليجه (Falco tinnunculus) ، دليجه كوچك (Falco naumanni) دم جنبانك انواع سهره ، جغد كوچك (Athene noctua) ، سبز قبا ( coracias garrulous) زنبود خوار (Merops opioster) ، هد هد ( Upupa epops ) ، انواع چكاوك (Alaudidae) پرستو (Apus apus) بلدرچين (coturnix coturnix)، كبك دري (Tetraogallus caspicus) كبوتر چاهي ( Culomba livia ) ، باد خورك و انواع كلاغ ( Corvidae) اشاره كرد.

خزندگان منطقه: سوسمار ( Agamidaespo) گرزه مار (افعي) (Vipera lebetina) مار آتشي ( Coluber sehmidti ) ، مار چليپر ( Natrix tesstellate ) لاك پشت مهميزدار (Testudo graeca) مار زنگي (Coluber rarergieri).

طبق مصوبه شمار 223 مورخه 21/3/1381 شواايعالي حفاظت محيط زيست قله ساوالان (سلطان ساوالان ) از حدوده ارتفاعي 3600 متر از سطح دريا هاي آزاد و به وسعت 6879 هكتار بعنوان اثر طبيعي ملي معرفي گرديده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

معنی لغوی کلمه ی ساوالان:

کلمه ساو به تنهایی یعنی خبر ، صدا و به معنی وحی نیز آمده است و پسوند آلان در آخر کلمه ساوالان یعنی گیرنده. ساوالان را می توان سس آلان (گیرنده صدا) ، خبر آلان (گیرنده خبر) ، وحی آلان (گیرنده وحی)  معنی کرد. در ضمن ما میدانیم که حضرت ذرتشت وحی را در ساوالان دریافت میکرد. ساوالان یکی از تنهاترین کوههایی است که در بام آن پژواک صدا وجود ندارد  و میتوان گفت  بازدارنده صداست . در زبان تورکی به لغت عربی پیغمبر ، ساوجی (آورنده وحی و خبر از خدا) گفته می شود.

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

سال خشم طبيعت چهارشنبه هشتم دی 1389 22:23
سبزپرس- گروه بين الملل: سال 2010 سال سختي در حوزه بلاياي طبيعي بود،‌ گويي در اين سال زمين هرچه را بايد در اين زمينه تجربه مي كرد، تجربه كرد.

 به گزارش سبزپرس و به نقل از شبكه جهاني خبري محيط زيست، از زلزله مرگبار هاييتي گرفته تا تندبادها و توفان هاي ويرانگر، همه و همه در سال 2010 اتفاق افتاد.

تنها 12 روز پس از آغاز سال 2010، زلزله اي شديد پارك او پرنس هاييتي را لرزاند. اين زمين لرزه شديد به مرگ بيش از 200 هزار نفر در اين منطقه منجر شد. در اين ميان 1.5 ميليون نفر نيز بي خانمان شدند. عواقب اين زلزه هنوز در اين كشور به جشم مي خورد. شيوع وبا در ماه هاي اخير در اين كشور از پس لرزه هاي زلزله ماه ژانويه است.

اما بلاياي طبيعي سال 2010 به زلزله هاي مهيب محدود نشد. آتشفشان ها هم در اين سال تا توانستند تلفات گرفتند و خسارت زدند. در سال 2010، دو فوران مهم در زمينه آتشفشان در جهان رخ داد. يكي از اين دو فوران آتشفشاني در ايجافجالاجوكول در كشور ايسلند بود كه در ماه آوريل رخ داد و اروپا را در هاله اي از دود و خاكستر فرو برد. گسترش خاكستر و دود در بخش وسيعي از اروپا منجر به ايجاد غروب قرمز شد. اين پديده حمل و نقل هوايي را در اروپا مختل كرد و منجر به هرج و مرج در سفر ده ها هزار نفر در اين قاره شد. نوامبر 2010 هم جهان باز شاهد فوران ديگري اين بار در جنوب شرق آسيا شد. فوران آتشفشان مراپي در اندونزي به مرگ بيش از 100 نفر و فرار هزاران نفر از مردم از خانه هايشان منجر شد.

در سال 2010 فصل گردبادها در ايالات متحده آمريكا به شدت از سال هاي ديگر طولاني تر بود و بيش از ديگر سال ها گردباد داشت. فصل گردباد در سال 2010 در آمريكا از نخستين روز ژوئن آغاز شد و تا 30 ام ماه نوامبر ادامه يافت. اين فصل يكي از شلوغ ترين فصول به لحاظ تعداد گردباد بود. در اين ميان تعداد توفان ها هم رقمي نزديكه به ركورد بر جا گذاشت هر چند اين توفان ها تاثير چنداني بر ايالات متحده نداشتند. 

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |

قاچاق نبی چهارشنبه هشتم دی 1389 0:30

« نبي » دهقان زاده اي فقير و گمنام بود كه به نزد اغنياء و مالكين به چوپاني مي پرداخت . روزي جرقه ی خشم پدرش « علي كيشي»، به ستمي ناروا و بيگاري در زمين ارباب چنان شعله ور مي گردد كه در اعتراضش به ظلم و نابرابري، غضب خان چنان اوج مي گيرد كه تن نيمه جان او را نقش زمين مي کند و اينجاست كه نبي با خشونت به اعتراض بر مي خيزد و از واهمه ي انتقامي سخت ، زادگاهش را به اجبار ترك مي كند . آبها از آسياب مي افتد و نبي از غربت باز  مي گردد و پدر و مادر به فكر عروسي وي مي افتند كه شايد از اين رهگذر آرامش از دست رفته را بازيابند و روح عاصي او اندكي آرام گيرد.

«نبي» دلداده  و مفتون « هجر» است و حديث اين عشق آتشين ، شهره ي آفاق . اما هجر را ازنبي دريغ مي دارند و گزيري جز گريز نمي ماند و دو دلداده چون به رغبت دست در دست هم فرار مي كنند ، پدر « هجر » ناچار، به وصلت آنان رضايت مي دهد .

زندگي، روالي عادي به خود مي گيرد و اما واقعه اي ، نبي را براي هميشه به كوران مبارزه و ميان دهقانان مي كشاند . مادرش « گوزل» مورد تهديد امنيه ها قرار مي گيرد و نبی كه با آنان در مي افتد ، رشادتهايش نام آورش مي كنند و به سيماي مبارزي فراري درمي آيد كه جز قنداق تفنگش بالشي بر بالينش ديده نمي شود .

آوازه ي « قاچاق بني» در ايل و محال مي پيچد و هرجا كه بيدادگري خانها و اربابان ، دمار از روزگار خلق درمي آورد او يكه تاز ميدان مي گردد و با حمايتي كه وي از ستمديدگان مي نمايد و حمايتي نيز كه مظلومين از وي مي كنند ، در قلب مردم جاي خود را هر روز وسيع و وسيع تر مي يابد . دهقانان او را در ميان خود مي پذيرند و او هر از گاهي را در دهي مي ماند و نام و نشان او از حكومتيان مخفي نگاهداشته مي شود و بدينسان « قاچاق نبی » تجسم آمال و آرزوهايي ميگردد كه تحقق آنها چون آتشي زير خاكستر ، در دلهاي مردمان عصر و ديار ،هرچند پنهان اما همچنان سوزان و روشن بود .

اما « هجر » شيرزني بي باك كه دور از ايل و تبار به روي زين اسب و دوشادوش قاچاق نبي  سرگشته ي دياران است و شيفته ي رزم و دليري .

امنيه ها و مأموران حكومتي تزار روسيه ،با همدستي مالكين و فئودال ها ، هرجا كه خبري از نبي   مي يابند ، قشون و افرادشان را به دستگيري او راهي مي سازند و اما قاچاق نبی چون عقابي سرافراز از خطر مي گريزد و اوج قله ها را مأوايش مي سازد . در سير مبارزه ، قاچاق نبي به عصيا نگري شكست ناپذير بدل مي گردد كه وقتي خصم بر او توان چيره گري نمي يابد با توطئه اي سازمان يافته « هجر » ر ا به غل و زنجير مي كشند و در محبس اش مي اندازند تا نبي را در دام اندازند .

« هجر » رنج و زخم تازيانه را بر جان مي كشد و كينه هايش به نابرابري ها ، صيقل مي يابد و شيفتگي و عشق اش به « نبي » بيش از پيش پرجلا و پرشكوه مي گردد . نبي كه به رهايي او      مي رود  با اسب يكتا و و فامندش « بوزآت » چنين ساز و نوا آغاز مي كند :" اسبم « بوزآت » پلنگ رزم است ! نگاهش مغرور چون نگاه عقاب و چشمانش قشنگ همچون چشم آهوان. مونس شانه هايم تفنگ است و زينت كمرم خنجر و شمشير . چون تندر و طوفان بتاز اي « بوزآت » كه « هجر » در محبس است و دل بي تاب ... ."

بدينسان نبي و هجر را بارها اسیر دام و ميله هاي زندان مي كنند و اما باروها و حصارهاي محبس خانه ها ، با توانگري انديشه و ياري ياران و دليران ، تاب آنان را نمی آورند و همچنان پرخروش و پرتوان به ياري محرومان مي شتا بند و « آينالي » كه تفنگ نبي بود چون رعد مي غرد و ترس بر جان ظالمين مي اندازد .

روزگاري كه قاچاق نبي از تعقيب و گريز امنيه ها هيچ جايي را امن و امان نمي يابد درشبی باراني كه ارس طغيان مي كرد و باد وطوفان ،درختان بيشه ها را مي شكاند و صفير گلوله ي ژاندارم ها با نفير باد مي پيچید به همراه هجر با گيسواني افشاني در باد و تفنگي بر دوش و قطارهاي فشنگي كه حمايل شانه هايش بود و بر روي اسب همچون برق مي تازيد ، از آبهاي پرخروش ارس مي گذرد تا پيش ياران ايراني مأواي امني بيايد .

" هجر "با « مهدي »، يار يگانه و وفادار نبي کنار ارس مي ماند و اما نبي، رهسپار رزم و ستيز مي گردد و غافل از اينكه امنيه های هردو سوی ارس با تحريك مالكان و فئودال ها آني از آنان غافل نيستند . در غياب نبي ، تعدي حيثيت هجر مي كنند كه هجر ، بي باك و دليرانه پاس ناموس     مي دارد و مردانه مي كُشد و مي رزمد و آوازه ی گُردي و جسارتش تا دورترها مي گسترد .

كينه ي خصم ، از نبي آنچنان اوج مي گيرد كه از هيچ دسيسه اي براي هلاك او فرو نمي مانند تا اينكه از مكر و فريب يك زن براي قتل نبي سود مي جويند . زن مكّارِ"شاه حسین"  يكي از ياران نبي را با تطميع و بذل طلاها و جواهرات گول مي زنند و روزي كه نبي ميهان آنان است ، او به ناروا مدعي آزار نبی به خويشتن مي شود و شاه حسين از اين ادعاي كذب چنان مي آشوبد كه تفنگش را برمي دارد و پنهاني منتظرنبی مي ماند . قاچاق نبي كه بي خبر از همه جا با خيل يارانش سوي خانه ي رفيق مي آمد هدف تفنگ شاه حسين قرار مي گيرد و گلوله ها چنان كاري و عميق بر دلش مي نشينند كه تنها مجالي مي يابد چنين سخن گويد : « اي دوست ، اي نامرد براي چه كشتي مرا؟ من كه خاك پاي تو بودم ! چرا گذاشتي نامردمان و غداران به آرزوهايشان چنين آسان برسند؟ ... آي هجر ! اي زيباترين سوگلي ديار! كجايي كه يارت را كشتند !؟نبي ات را كشتند ! در غربت، آن هم يك رفيق ... اي مردمان ، اي ياران، نبی را كشتند ! نبی را كه فدايي ايل و تبار بود و فريادرس بيچارگان ! ... دشمنان هرگز دل اين كار را نداشتند ... يك عزیز... يك دوست مرا كشت ! يك ... »

مي گويند كه نبي آهي نكشيد و آنچنان به « آينالي »چسبيده بود و چنان خشمي در ابروانش گره خورده بود كه گويي غضب خفته  در سيماي او،هنوز تا ابد جاودانه است.

با مرگ "نبی" زن ها مویه آغاز كردند و عروسان و دختران در عزايش گيسوان كندند و ياران به خونخواهي بپا خواسته و" شاه حسين "و زن نابكارش را كشتند و اما نامهای" نبی و هجر" ماندند تا در دلها، زيستني دگرگونه آغاز كنند .

علیرضا ذیحق

شعر قاچاق نبی:

بوز آت سنی سرطووله ده باغلارام

آند ایچیرم سنی مخمل چوللارام

آی بوز آت چوللارام

اگر منی بو داعوادان قورتارسان

قیزیلدان ُ گوموشدن سنی ناللارام

آی بوز آت ناللارام

نبی نین بیغلاری ائشمه ائشمه دی

پاپاغی گولله دن دئشمه دئشمه دی

دئشمه دئشمه دی

نبی نین بوز آتین بیر آت کئچمه دی

قوی سنه دئسین لر آی نادان ، نبی

توفنگین هاوادا اوینادان ، نبی

   اوینادان نبی

گون گلیبدیر گون اورتانین یئرینه

هجر خانیم قالخیب آتین بئلینه

آتین بئلینه

اشرفی میرواری دوزوب تئلینه

قوی سنه دئسینلر آی قاچاق نبی

هجری اؤزوندن آی قوچاق نبی

آی قوچاق نبی

قوچاق نبی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قاچاق نبی از منظر استاد شهریار:

دور! قفس قاپيسين بير آچاق نبي              بوسيبنيق قانادلا بير اوچاق  نبي

آي قوچاق نبي

قازامات ايستي دير ياتا  بيلميسن                آنالار   بئشيگين  آتا  بيلميسن

آي قوچاق نبي

اوز آتا يوردونو ، آتا    بيلميسن                غيرتين قورباني آي قوچاق نبي

آي قوچاق نبي

اون بئش ايل گاوورون ظولمونه دوزدون       او نقشه چکديکجه نقشه سين پوزدون

شيمدي  کي  اوبادان  ائلدن  ال   اوزدون        غم  يوکون  چاتميشام دور کوچاق نبي

آي قوچاق نبي

دورت بير دوره ميزي سالدات لار آلدي           قلعه لر اوجالدي قارانليق سالدي

زيندانين ايشيق سيز گونشسيز    قالدي           هيمتين  اوجادير ،دام آلچاق نبي

آي قوچاق نبي...

پی نوشت:باخمالی و گوزل فیلمی وار.تاپین و باخین

نوشته شده توسط امیر یوسفیان اهری  | لینک ثابت |